امسال پاییز خیلی کمبرفی
داشتیم در اتاوا بر خلاف سه سال پیش که خیلی پاییز پربرفی بود. این غزل کلاسیک
یادگار اون پاییز هست اگرچه برخلاف بیشتر غزلهای کلاسیک فضای این یکی پر از
عنصرهای سرده:
مشو نالان از این توفان در این پاییز
یخبسته
حدیث عشق تو با من به این غوغاست
مانسته
کشد زوزه زند فریاد نیاید جز فغان باد
شده آرام جان من صدای تو یگان
چَسته
ببارد از درشت و ریز ژَ برف ساده و
یکریز
نشست عشقت به جان من چنین آهسته
آهسته
زمینگیرم در این بوران بپوشانم سر
و دستان
که پیش نرگس چشمت بشاید روی من
بسته
زند بر صورتم سیلی به دست زمهریری
باد
شدم بیدار از این عشقی که روی
غفلتم شسته
به سختی و به آسانی کشم راهم در این
آشوب
رسد یادت به فریادم گهی تند و گهی
خسته
میان برف، دیوانه روم غور و زنم
خنده
شدم هست و زدم جامی که من از بود
من جَسته
مرا این برف پیمانی است که تا
نوروز میپاید
تویی چون گوهری جاوید که بر کوه
دلم رُسته
آذرماه 1387
اتاوا
علی فتحاللهی

1 نظر:
حسن:
سلام
یه مدتی بود بیکار نبودم بنویسم خوشحال شدم سر زده بودی من زیاد اهل شعر نیستم ولی بنظرم قشنگ بود خلاصه از تاریخ و اجتماعیی مدنی سوال بپرسی هستم!!
فعلا
Post a Comment