Friday, December 30, 2011

قصه‌ی کویر و بارون


این ترانه رو برای تولد مریم گفته بودم در حالیکه چند روز مونده بود به تولد مانی:
پُرِ خار و هرزگی بود
یه زمین خشک و خالی
دل من کویر احساس
برهوت بی‌خیالی
هر کی از دلم گذر کرد
زخمی شد گلایه سر کرد
هر گلی به دستم اومد
پرپر از پیشم سفر کرد
ولی وقتی تو رسیدی
بی‌بهونه ساده بودی
برای کویر سینَم
ابر و باد آورده بودی
مثه یک بهار پربار
باریدی آروم نداشتی
تو دل خشک بیابون
آخرش گُلاتو کاشتی
***
***
دیگه اون زمین خشکی
که بودم تو فصل سرما
نیستم از برکت عشقت
پُرَم از گلاب و گرما
اشکای چشام چکیدن
انگار از شراب چشمات
خونِ رگهامو گرفتن
یا که از شربت لبهات
می‌خوره بارون عشقت
نم‌نمک رو قلب خشکم
دیگه هر دم بیشتر از قبل
عاشق چشم تو می‌شم
***
***
مثه ابر نوبهاری
می‌باری آروم نداری
امونَم نمی‌دی یک دم
بِشَم از عشقت فراری
اَگَرَم یه روز نباری
اونقَد ازجادوی عشقت
گل و چشمه داره سینَم
که نمی‌شکنه طلسمت
حالا از نَشوِه‌یِ جونِت
اونقَدَر خودم بهارم
که یه نوبهار تازه
به جونت هدِیه دا‌دم
علی فتح‌اللهی
دی‌ماه 1384
اتاوا

0 نظر: