من بادهپرستم
از عشق تو مستم
پیمان بشکستم
در راه تو بستم
چون پیچک گیجی
بر گرد تو رُستم ...
همچون تن ماری
تو خواب و بیداری
نه راه فراری
نه صبر و قراری
یک لحظه رهایی
از من تو نداری ...
در هر رگ و هر پی
ای دخترک جِی
گاهی بخَرم می
گاهی بزنم نی
از یاد تو معشوق
لِیلِی میخورم هِی ...
کو بادهی نابی؟
خاکی ز خرابی؟
نیلوفر آبی؟
هم طاقت و تابی؟
تا از تو بسازم
تندیس نیابی!
علی فتحاللهی – اتاوا – پاییز 1388

0 نظر:
Post a Comment