خُمِ بینایی بود
گوشهی ویرانه
ارزشی هیچ نداشت
خشک و توخالی بود
پُرِ سوراخ و تَرَک
بیکَس و
کاشانه!
از بدِ حادثه زد
یک امیر احمق
خُم را سلطان کرد
و نه هر سلطانی
بیرقیب و ناظر
یک خدای
مطلق!
این خدا را اما
کسی جدی نگرفت
خُمِ بیچشم و زبان
شد جُلِ آدمیان
بیلباس و بی تن
بَر و
بادی نگرفت!
کرمهای ابریشم را
آن خُم دیوانه
داد جمعشان کردند
توی مغز آنها داد
چند سیم نیرومند
بستند به
رایانه!
کرمها همه با هم
توی پیلهها رفتند
خُم کلیدی را زد
کُد اثر کرد آنها
خود را
ماشینوار
از
پسِ هم کُشتند!
یکی از آنها اما
تو کَتِش هیچ نرفت
آنقَدَر دلدل کرد
تا پروانه شد و
پیله را پر پر کرد
از سیاهی
در رفت!
پیلهها را بردند
توی خُم جوشاندند
- دِلِ خُم گندابی
پُرِ کرمِ مرده -
پیله ابریشم شد
دورِ خُم
پوشاندند!
ملت آماده شدند
تا بیاید قُمپُز
به تنش ابریشم
زیر پایش یک بنز
شکل آدم بشود
بدهد کُلی
پُز!
همه ساکت بودند
آمد آن پروانه
رفت آرام نشست
پشت گوش یک بچه
زمزمه کرد انگار
خبری جانانه!
بچه فریاد کشید:
«من نبودم مامان
بوی این بیشرمی
از دل این آقاست
که سوار بنز است
میدهد هِی
جولان!»
جمعیت ولوله کرد
گاردِ اطراف خُم
هول بَرِش داشت کوشید
جنب و جوشی بکند
چندتایی را بزند
گور ملت
بشود گُم!
خُمِ بینا افتاد
این وسط ساده شکست
بوی گندش گم شد
زیر سقفِ آسمان
دو تا بال
رنگی
طوقی
از شادی بست!
- علی فتحاللهی، دیماه 1390
* تقدیم به محمد نوریزاد

0 نظر:
Post a Comment