کسی پشت پنجره
به انتظار من نشسته است
این سوی پنجره روز است
روزِ فلورسِنت
و شب تنها
در آن سوی پنجره
به عشق نور می تپد.
آن طرف کسی ایستاده است میدانم
دستهایم به شوق او
به آن سوی پنجره کوچ میکنند
و در بازگشت
از تهی پر میشوند ...
آه این کیست این کسی که صدای گریهاش
شبیه ضربان بغض من در گلوست
و روی جادهی تا زیرِ صفر سرد
به اندازهی تمام اشتهای من
هی سیب گاز میزند با پوست؟
این کیست این کسی که شبیه من است
و رنگش
مثل رنگ آب ساده گشته است
و مثل خاک جنس پوستش زمخت است؟
و چشمهایش پر از ستارهاند؟
این کیست این کسی که در سینهاش
یادگار خارهای شبانهایست
که از دماغهی امیدِ نیک تا به حال
به پای من فرو میروند
و مثل کودکی من به شب نگاه میکند
و مثل اجداد غار نشین من
اسم شب را فراموش کرده است؟
آیا منِ دیرین
روی کلوخهای بیابان
زنده میشود؟
- علی فتحاللهی،
گلپایگان، بهار 1378 بازنویسی: اتاوا، زمستان 1390

0 نظر:
Post a Comment